هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا وروزهایی که گذشت

1392/8/4 15:21
866 بازدید
اشتراک گذاری

دخملیه مامانـــــــــــــــــــی قربونت برم الهـــــــــــــیبغل

چند روزپیش برامون یه مسافرت یهویی پیش اومدخیال باطل ... متاسفانه دایی باباجون مرتضی بعد از تحمل بیماری کلیوی به رحمت خدا رفت و ما هم برای مراسم ترحیمش رفتیم ولایتناراحت

ما با خونواده ی ایشون رفت و آمد داشتیم و گاهی که به دزفول میومدن به ما هم سر میزدن برای همین از فوت شدنشون خیلی ناراحت شدم ...نگران

دوشنبه بود که بهمون خبر دادن و شبش راه افتادیم

شما توی ماشین کلی ذوق میکردی و خوشحال بودی با عمو عبدالحسین جون شما که همراه ما اومده بودن کلی دالی بازی میکرد ی و بمبله بومبه بازی میکردی تا اینکه خسته شدی و خوابیدیقلب

وقتی رسیدیم رفتیم منزل بابا جون اینا اما کسی اونجا نبود دایی مهدی زحمت کشید و کلید برامون آورد

شما وقتی دایی رو دیدی فقط نگاهش میکردی مژهخلاصه کم کم سر کله ی آقایون فامیل پیدا شد که از دزفول اومده بودن .خانومهاشون مونده بودن پیش زن دایی باباجون و خودشون اومده بودن منزل بابا جون اینا تا استراحت کنن .

آجی عسل هم بهانه ی دایی رضا رو گرفته بودو مامانش مجبور شده بود بیاردش اون شب تا ساعت ســــــــــــــــــــــه صبح با آجی عسل بازی کردیماچ تازه رضایت نمیدادی که بخوابیمنیشخند تو خاموشیه مطلق بازم راه میفتادی دنبال آجی عسل...منتظر

مجبور شدم ببرمت بیرون از اتاق و بسپارمت به بابایی که با صدای جیغ و خنده هات همه رو بیدار کردینیشخند کمی بازی کردی .قلب دوباره آوردمت تو اتاق و بزوووووووووووووووور خوابوندمت از خود راضی. صبح هم 8 بیدار شدی صبحانه بهت دادم کمی بعد خوابیدی تا 10. برای همین من نتونستم به مراسم تشیع برم و اینجا بود که جای خالیه خاله محبوبه شدیــــــــــــــــــــــــــــــــد احساس میشد....نگران

بعد از اینکه بیدار شدی سریع آمادت کردم و رفتیم منزل اون مرحوم .. نمیدونستم چیکار کنم بغض داشتم و شما هم بغلم بودی ترسیدم گریه کنم بترسی و با این فکر وارد سالن شدم که............

 

 

 

جالب انگیزات اندر ادامه...

خیلی شلوغ بود نمیدونستم کی کجاست و چی به چیه

از در که وارد شدم دنبال زن دایی میگشتم تا برم پیشش ...چشمم به هر کدوم از فامیل میفتاد میدیدم در حالیکه چشماشون اشکالود بودن با دیدن شما ناخود آگاه لبخند میزدن و اشاره میدادن ببرمت پیششون

آخه بیشتر اونا هنوز شما روندیده بودن

خلاصه صاحب عزا رو پیدا کردم و رفتم پیشش توحین اینکه داشتم بهشون تسلیت میگفتم نفهمیدم کی و چطور شما رو از بغلم بردن تا به بقیه سلام کردم و تسلیت گفتم دیدم ولوله افتاد تو جمعیت یه نیگاه به پشت سرم انداختم دیدم همه دارن میگن بیار دخترتو ,کشتیمون خو ,چرا دیشب نیومدی ,چرا دیر اومدی, یالا بیاش دیگه... من >>>>تعجب

خلاصه جونم برات بگه شما رو پیدا کردم و بردمت پیش فامیلا و به به و چه چه همه بلند شدقلب

نمیدونستم چیکار کنم بزور خودمو کنترل کردم تا نخندم زبان

آجی رضوان و آجی زهره دختر عمه های من تو آشپزخونه بودن و تدارکات و پذیرایی با اونا بود (عمه آذر جون عمه ی بزرگ من و مامان آجیها مکه هستن و از فوت شدن داییشون بیخبر .. اگه بفهمه وای ...) بردمت پیش اونا هم این وسط کلی خرما و نون نصیبت شد و شما هم خوشحاااااااااال...عینک

شب بعد از مراسمشون ورفتن بیشتر مهمونها ... داداش محمد طه جون و پرند کوچولو که دیگه خانومی شده بود به جمع وروجکها اضافه شدن انگار شهر شهر شما بود . شما جیغ میزدی پرند جیغ میزد محمد طه جیغ میزد ... سر اسباب بازیها به هم گیر میدادین اما خیلی بهت خوش گذشته بود تا حالا چند تا بچه با هم جمع نشده بودین نیشخند

آخر شب هم که زن داییه بابا جون بغلت کرد و حسابی بوسیدت و گفت که اون مرحوم عید که دیدتش خیلی ازش برام تعریف کرده بود و دلمو آب کرده بودهقلب

عید که رفته بودیم منزلشون عید دیدنی با دایی مهدی اینا ... ایشون منزل نبود و دایی خدابیامرز با پسرش تو خونه تنها بودن

خدا رحمتشون کنه مرد خوبی بودن و توی چه روزهای با برکت و خوبی هم فوت شدن

روز بعد رو موندیم منزل بابا جون مرتضی و عصر بود که زن دایی جون محمد طه رو آورد اونجا

واااااااااااااای از محمد طه بگم قربونش برم الهی بازی کردنش خیلی شیرین بود هر چیز دایره ای رو که دست میگرفت مثل فرمون ماشین دستش میگرفت و با دهنش صدای ماشین درمیاورد به همراه کلی تفخنده آدم احساس میکرد توی یه ماشین فراری نشسته و تو پیست رالی داره مسابقه میده خندهقربونش بشممممممممماچ

عکس العمل شما جالب بود که یه بشقاب دستت گرفتی و میخواستی مثل محمد طه رانندگی کنی اما بلد نبودی صداشو دربیاری عزیز دلمنیشخند

یه ساعتی باهم بازی کردین و ما دیگه راهیه دیارمون شدیم در حالیکه محمد طه دوست داشت همراهمون بیاد قلب

شب عید غدیر بود وقتی رسیدیم دزفول همه جا شلوغ بود و داشتن شیرینی و شربت میدادن

ما که خسته بودیم و تا رسیدیم خونه بیهووووووووش شدیمخمیازه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

زندایی
5 آبان 92 1:50
سلام ,دمت گرم چقدر کامل نوشتی,حیف که زود رفتین ,امیدوارم به زودی واسه یه مراسم شادی بیاین


سلام عزیزم
انشاالله
مامان هستي
6 آبان 92 14:05
سلام خاله جاي بد نرين ايشالا هميشه به شادي


ممنونم عزیزم